تبليغاتX
عشق
عشق و عشق و عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 6:52  توسط دانش | 
   ..!!

غم بسیار مدلل ، دشمن تا بن دندازمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بد قصد سخت جان می آید ، نه یک شاعر تلطیف کننده ی روان ، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی .....

عزیز من !

قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار !

لااقل بادبانی بر افراز ، پارویی بزن و بر خلاف جهت باد تقلایی کن !

سخت ترین توفان ، مهمان دریاست نه صاحبخانه آن !

توفان را بگذران

و بدان که تن سپاری تو به افسردگی ، به زیان بچه های ماست و به زیان بچه های دنیا .

آخر آنها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند ....

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:21  توسط دانش | 

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم

دارم از تو می نویسم دارم از تو می نویسم

دارم از تو می نویسم

موقع نوشتنا

وقت اسم گذاشتنا

کسی رو جز نداشتم

اسمی جز تو نمیذاشتم

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگین اون از غصه توست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم

می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم

هی می خواستم که بگم که بدونی حالم و

اما ترس و دلهره خط میزد خیالم و

توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم

انقدر رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:18  توسط دانش | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 8:33  توسط دانش | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:33  توسط دانش | 

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگین اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفعه مثل پرنده قفس عشق و شکستی

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی توی کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت   پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگین اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ

من تموم قصه هام قصه ی توست   

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیشه دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

انقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:32  توسط دانش | 

تنهایی.. تنهایی..خیلی سخته

هیچ دردی مثل تنهایی من رو نمی سوزونه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:29  توسط دانش | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:27  توسط دانش | 

محاکمه عشق ...

جلسه محاکمه عشق  بود

و قاضی عقل ،

وعشق  محکوم به تبعید به دور ترین نقطه مغز شده بود

یعنی فراموشی ،

قلب تقاضای عفو عشق  را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق  

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی

آی گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق  بیزارند !

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق  بیشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟!

قلب نالید : که من بدون وجود عشق  دیگر نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند 

و فقط با عشق  می توانم یک قلب واقعی باشم ،

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم ...

 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود هاشقشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:26  توسط دانش | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين !!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:24  توسط دانش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من تنها و بي كس

نوشته های پیشین
خرداد 1385
پیوندها
این هم مثل من تنها
خانه رپ
نيايش ققنوس
هنرپیشه های قدیم و خوانندگان ایرانی
رپ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تنهايي ..تنها بودن در اوج عاشقي ..